تبلیغات
وبلاگ ققنوس - لسان الغیب در متن عرفان
 
 
كاربر گرامی،به انجمن ادبی ققنوس خوش آمدید!   WellCome To Ghooghnous.mihanblog.com
 
موضوعات سایت
بخش های سایت
  غزل

  شعر نو
  طرح
  دوبیتی
  رباعی
  ترانه
  داستان

جستجو


لوگو سایت

وبلاگ ققنوس


تقویم روز

دیکشنری آنلاین


موضوعات سایت
بخش های سایت
  غزل

  شعر نو
  طرح
  دوبیتی
  رباعی
  ترانه
  داستان


عنوان این پست لسان الغیب در متن عرفان و از بخش می باشد

لسان الغیب در متن عرفان

احسان منصوری مسئول انجمن ادبی ققنوس اراك

....

و وقتی از خویش رستی دیگر نیستی تا دم از لقائ بزنی. در فنا دیگر از تعین خبری نیست. هر دو مصراع را با الف به آغاز و پایان رساند یعنی هر چه در بین دیدی همه تعین الف بود و اول و پایان آن بود و در حقیقت هم چیزی جز او نیست، هر چه هست اوست و هر چه غیر ببینی با چشمی احول دیده ای پس چشم خویش بگشا تا جمال جمیل دوست را عیان بینی که هر چه هست اوست. سر اول و آخر این بیت و همه هستی همان سر الف است. این الفی است که اگر در دل باشد و در خانه باشد بس است....

 

                                                                                                    بقیه در ادامه مطلب...

 

ادبیات عرفانی ما سرشار از مضامین و مفاهیم عمیق عرفانی است که عمق ادبیات ما را شکل می دهد. در حقیقت ادبیات، موسیقی و در کل هنر، کف فرهنگی را در یک تمدن به نمایش می گذارد.

شعر حافظ در میان شعرای بزرگ ما هم از غنای عرفانی سرشاری برخوردار است و هم هنر والایی را به دوش می کشد. آنچه در پی می آید تفسیری کاملا جدا از تفاسیر متداول از شعر حافظ است. گرچه در اینجا جای بحث نیست که چه تفاسیری از حافظ مورد قبول است و اصولا معیار شرح آن چیست، اما اگر کسی با عرفان نظری ابن عربی و تاثیرات آن بر فلسفه و ادبیات آگاه باشد در این تفسیر بر ما خرده نخواهد گرفت.

الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

حضرت حافظ با الف آغاز کرد و الف همان حرفی بود که تعینی نداشت و هر چه از حروف به وجود آمد از تعینات الف بود. الف همان مقام اطلاق لا بشرط مقسمی است که عرفا بر حقیقت حضرت حق اطلاق می کنند. این مرتبه همان عنقاد مغرب یا کنز مخفی است که مشهود هیچ عارف و معلوم هیچ فیلسوفی واقع نمی شود و دست رد بر سینه نامحرمان محضر دوست می زند. الف گویند، چراکه از آنجا که هر حرفی در الفبا تعین الف است و الف با همه یک رابطه خاص دارد. حضرت حق نیز که همان وجود است هر تعینی از وجود بهره ای از آن حقیقت بدون اسم و رسم دارد. در حقیقت تنزل از آن مرتبه کنزیت تنزل مراتب وجود را رقم می زند. حضرت حافظ با الف آغاز کرد و با الف نیز به پایان خواهد برد تا دو قوس را به اکمال برساند هم قوس صعود را و هم قوس نزول را:

دو سر خط حلقه هستی

در حقیقت به هم تو پیوستی

و سر این که حضرت مولا فرمود: من باء بسم الله هستم همین است چه این که او همان حقیقت لا بشرط مقسمی وجود است و فیض مقدسی است. اوست که آینه تمام نمای اسم جامع الله است و بائ همان تعین دوم است و به عبارتی همان اولین تعین است که در مقام اسمائ همان الله است و در مقام ظهور، وجود منبسط است. حضرت حافظ سپس به لا رسید ولا همان حرف نفی است. اوست که همه کثرات و شوائب را به کناری می راند و وحدت صرف را باقی می گذارد. لا همان تعینی است که در مقام اسماء و صفات ظاهر شود و در مقام استجماع و جمع الجمع اسماء همه را به نحو بساطت و وحدت دارد. جناب لسان الغیب در این حرف اشاره به مرتبه احدیت کرده و اسم جامع الله را که بیشتر بر نفی کثرت دایر است در نظر دارد و مظهر کامل این اسم اعظم همان پیامبر خاتم و انسان کامل است که در همه نشئات حضور دارد. حقیقت محمدیه در مقام اجمال همین مرتبه است که خواجه شیراز با لا به آن اشاره دارد. این اسم، مادر همه اسماء است و در مقام آینه داری جمال جمیل باطن رسول اعظم، آینه دار آن است و الا کسی را تاب آینه داری این خورشید تابان نیست.

خواجه با یا وارد مرتبه واحدیت می شود؛ یا در مقام خطاب است و حضرت حق در مقام اسماء و صفات همه را مورد خطاب قرار می دهد. خطاب که آمد کثرت آید و کثرت در اسماء کثرتی عینی و خارجی نیست. مباد که این کثرت علمی را عینی یابی! در یاء از یاء تا الف را شامل است، چراکه این اسماء و صفات لایتناهی حق همه جمعند و مفصل و هر چه در عالم خلق است یعنی در کون است همه و همه مظهر آن اسماء و صفاتند که حضرت حق در مقام واحدیت علمی همه را مجموع آورد. ایشان ایها را بعد از یا در مرتبه بعد قرار داد. سر این جعل آن است که در واحدیت فقط اسماء و صفات نیستند بلکه لوازم اسماء و صفات نیز در مقام علمی حضور دارند؛ بنابراین خطاب علمی حق لوازم را به تبع اسماء و صفات بدون جعلی جداگانه فرا می گیرد. این خطاب همان ندای رحمت آفرین حضرت دلدار است که ندای احتیاج و فقر اعیان ثابته را که حقیقت حقایقند می شنود و اجابت می کند هر چه را خواستند. اعیان ثابته همان حقیقت همه اشیاء هستند که در مقام واحدیت به وجود علمی حضور و ظهور دارند. حقیقت هر موجودی عین ثابت اوست و او ظهور آن عین ثابت محسوب می شود. بلبل بستان معرفت به ساقی می رسد که الا یا ایهاالساقی و ساقی را خطاب قرار می دهد.

براستی ساقی کیست؟ عرفا را در این باب گفتار فراوان است. در اینجا این ساقی یا همان واحدیت است در مقام تاکید یا همان فیض مقدس یا وجود منبسط یا انسان کامل است که باید کام تشنه ماهیات و وجودات را سیراب کند و نه سیراب که پر شراب کند و مست. پس به اعتباری این ساقی که ندای ادر کاسا و ناولها خطاب به اوست همان مرتبه واحدیت است و به اعتباری همان فیض مقدس است که بر هیاکل ممکنات آب رحمت حق بباراند. در هردو منظور و اعتبار حضرت حق در مقام اجمال ساقی را مخاطب می داند و سپس در تفصیل آن امر را می راند که ادر کاسا و ناولها و فعل امر به کار برد، چرا که عالم هم عالم امر است و هم امر. امر است چرا که با کن وجودیه آغاز شد و امر است چرا که حکما آن را امر خوانند و ندانند که تمام عالم کون امر است.

ساقی پا در ظهور خویش نهاد و در تمام مراتب خویش چرخید و چرخید و شراب الهی را به تمام مستحقین نوشانید و کاسه کاسه آب حیات به این ممات رسانید و هر کسی را به اقتضای عین ثابتش نصیبی از وجود داد و می دانی که هر چه داد از عطا و کرم و جودش بود و الا تو را با بود و وجود چه کار؟ در این مصراع لسان الغیب شاهکاری کرد که هیچ عارف پاک باخته ای نتوانسته بود در مصراعی همه عوالم وجودیه و ظهوریه را به این بیان؛ بیان دارد. پرواضح است که احادیث نبوی و ولوی و قرآن کریم مستثناست، چه این که ایشان زبان حقیقت وجودند و خود باطن انسان کامل هستند و این التراب و رب الارباب:

احمد ار بگشاید آن پر جلیل

تا ابد مدهوش ماند جبرئیل

این مصراع، مصراع اول وجود است و قوس کامل نزول است.

آنچه گفتیم اجمال قوس نزول بود در مراتب خویش از مقام لابشرط مقسمی تا عالم کون و ظهور. بر حذر باش که مبادا این مراتب را همچون وجودات مستقل در نظرگیری و عنقائ مغب را در طاقچه ای بگذاری؟ اگر معنای ظهور را در عرفان بدانی و وحدت وجود را شمه ای درک کنی، راز این وحدت و کثرت را درک خواهی کرد که حضرت هو در تمام مراتب حضور دارد اما نه به مقام هویت خویش که با تعین خویش، بنابراین فرمود: و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی. هم رمی را به خویش نسبت داد و هم به پیامبر. سپس در مصراع بعد حضرت لسان الغیب به قوس صعود اشاره می کند و مبادا که تصور شود قوس صعود و نزول چیزی ورای هم هستند و منضم به یکدیگر شده اند. اگر وحدت وجود را در نظرگیری و باطن و ظاهر عالم را کنار هم نهی می فهمی که جایگاه قوس صعود کجاست و اما فرمود: که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها.

چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

ابتدای قوس صعود و در راه سلوک ابتدا غایت را در منزل خویش دید و لیلی را بر مرکب خویش سوار، اما هر چه می رفت لیلی را دورتر می یافت. آسان بود چرا که در منزل طبیعت دیگر تعین از این بیشتر نیست و هر چه کوچکتر باشی در نظر کوچکتر بینی. سپس این بلبل معارف از افتادن مشکلها می گوید. او شکایت نمی کند. این درد عشق است و هم تلخ است و هم شیرین. اصلا در راه سلوک به سوی او باید اضداد جمع شوند. سپس هم به صنعت شعر و هم به صنعت عرفان از آسان و مشکل سخن راند.

و چرا افتاد؟ دو معنا متصور است یا این که معشوق با سنگ هجران و دورباش ناز خویش سالک عاشق را می زند تا شوق بیشتر و وصال شیرین تر شود که هر چه تشنه تر سیرابی افزون تر یا به معنایی بسیار غریب تر. حافظ می فرماید افتاد مشکلها یعنی مشکلات از میان رفت. یکی یکی افتادن مشکلات بر زمین برهوت ناسوت را دیدم. گویا با ظاهر عبارت ناسازگار است، اما اگر مصراع را از وسط دو بار بخوانی می فهمی که ابتدا افتاد مشکلها اما بعد افتاد مشکلها. مگر ممکن است که دوست، دوست را بخواند و او را اجابت نکند و به لقای خویش نرساند؟ اما به هر حال با مصراع دوم حضرت حافظ قوس صعود را به تصویر کشید و به الف ختم کرد؛ یعنی اگر هم به لقای او در انتهای سلوک رسیدی این تو نیستی که رسیدی، اولا خود تو را فراخواند و به لقائ رساند، ثانیا وقتی به لقاء رسیدی که از خویش رها گردی یعنی تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز!

و وقتی از خویش رستی دیگر نیستی تا دم از لقائ بزنی. در فنا دیگر از تعین خبری نیست. هر دو مصراع را با الف به آغاز و پایان رساند یعنی هر چه در بین دیدی همه تعین الف بود و اول و پایان آن بود و در حقیقت هم چیزی جز او نیست، هر چه هست اوست و هر چه غیر ببینی با چشمی احول دیده ای پس چشم خویش بگشا تا جمال جمیل دوست را عیان بینی که هر چه هست اوست. سر اول و آخر این بیت و همه هستی همان سر الف است. این الفی است که اگر در دل باشد و در خانه باشد بس است.

 :: لینك ثابت نویسنده : علی باقری نظرات و پیشنهادات Comment  

مطالب پیشین

سنگرهای پایداری در ادب فارسی
مولفه های پست مدرن
لسان الغیب در متن عرفان
لسان الغیب در متن عرفان
شناسه های غزل پست مدرن
دروغ های مقدس
کارگاه شناخت ساختارهای شعر معاصر
اطلاعیه!!!
تاثیر نیما بر غزل معاصر
عاشورا و امام حسین علیه السلام در شعر فارسی
عاشورا شعر فارسی
شراب در شعر فارسی
ادامه ی بحث شراب در شعر فارسی
ادامه ی بحث شراب در شعر فارسی
ادامه ی بحث شراب در شعر فارسی


اطلاعات سایت
 

مدیران و نویسندگان
میلاد تقوایی
علی باقری

آمار بازدیدكنندگان
امروز : 1
دیروز : 1
كل : 9

مطالب و نظرات
كل مطالب :
كل نظر ها :


با شعرا
شهریار
قیصر امین پور
سهراب سپهری
نیما یوشیج
شمس لنگرودی
فاضل نظری
آرشیو

نظرسنجی

برای شعرا
:: ارسال شعر
:: گفتگو ...شب شعر آنلاین
:: ورود به سایت
:: عضویت در سایت

صفحه اصلی |  ارســـال شــعــــر |  ایمیل |   |  صفحه خانگی



 
head>