تبلیغات
وبلاگ ققنوس - لسان الغیب در متن عرفان
 
 
كاربر گرامی،به انجمن ادبی ققنوس خوش آمدید!   WellCome To Ghooghnous.mihanblog.com
 
موضوعات سایت
بخش های سایت
  غزل

  شعر نو
  طرح
  دوبیتی
  رباعی
  ترانه
  داستان

جستجو


لوگو سایت

وبلاگ ققنوس


تقویم روز

دیکشنری آنلاین


موضوعات سایت
بخش های سایت
  غزل

  شعر نو
  طرح
  دوبیتی
  رباعی
  ترانه
  داستان


عنوان این پست لسان الغیب در متن عرفان و از بخش می باشد

لسان الغیب در متن عرفان

احسان منصوری مسئول انجمن ادبی ققنوس اراك

 

...

 

این سخن نه به گزاف است که خود فرموده است : «شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است». ایشان همان طور که در مطلع اولین غزل با یک بیت ازل و ابد هستی را به اسم طره طی نمود ، در این بیت نیز به تفصیل ، وارد این مراتب گشت و از اجمال به تفصیل پرداخت....

 

                                                                 بقیه در ادامه مطلب...

نویسنده : احسان منصوری مسئول انجمن ادبی ققنوس اراك
 

از دیدگاه عارفان ، جهان از عشق بوجود آمده و با نیروی عشق بازمی گردد. در عرفان تقابل میان عشق و عقل را به هنگام سخن گفتن از عشق زمینی و آسمانی می بینیم.


حافظ نیز در میان این سنت دیرینه گام می نهد. حافظ بارها به عاشق بودنش صراحت دارد. تقابل عشق و عقل در ابیاتی که خواجه عشق و رندی را در کنار هم می آورد به خوبی روشن است. مقاله حاضر تفسیری عرفانی از یکی از ابیات غزلی از آن صاحب لسان غیب است.



به بوی نافه کاخر صبا زان طره بگشایدز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها حضرت حافظ در بیت بیت اشعار خویش که به حق نه شعر منطقی که شعر عرفانی است موج موج دریای معرفت را در کامه تشنگان حقایق می ریزد و هرچه تشنگی افزون تر باشد و زبان استعداد گویاتر باشد ، امواج فیض حافظی پربارتر است.


این سخن نه به گزاف است که خود فرموده است : «شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است». ایشان همان طور که در مطلع اولین غزل با یک بیت ازل و ابد هستی را به اسم طره طی نمود ، در این بیت نیز به تفصیل ، وارد این مراتب گشت و از اجمال به تفصیل پرداخت.


یک یک واژگان به کار رفته در این بیت حکایت از معانی خاص عرفانی دارد. طره در نظر او حکایت از مقام اجمالی دارد که صبا آن را می گشاید و از آن بوی نافه در فضای وجود پراکنده می شود. در حقیقت «بو» در اینجا به بسط کشیده می شود و بسط در هر دو جایگاه است.


اول بسط در اسمائ و صفات حق است که در مقام واحدیت به ظهور علمی تفصیل می یابد و دوم بسط وجود در عوالم عقلیه و مثالیه و هیوکانیه است.


گشودگی معتبر در بیت همان انبساط وجود در هیاکل سیه روی ممکنات است که یک تجلی واحد به وحدت حقه ظلیه است.


از این جهت است که عرفا آن را «وجود منبسط» نام نهاده اند ، چراکه یک تجلی و یک نور بیش نبود که بدین صورت جلوه نمود: این همه عکس می و نقش مخالف که نمود یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتادبه همین دلیل است که از نکره استفاده کرده و از یک «بو» نام برده است و نافه نیز همان گونه که از ظاهرش پیداست از مقامی سخن می گوید که پر از اسرار است و محلی است که حقایق هویدا می شود اما حقایقی که همان سر وجود است.


صبا از اصطلاحات صریح عرفانی است و از آنجا که در ادبیات به نام بادی معروف است و از سنخیتی است که فیض وجود با باد دارد. این باد بشارت دهنده رحمت واسعه بر ممکنات است بلکه در مقام اطلاق ، ممکنات مقید شده او هستند و دم نیز که در عرفان به وجود آورنده اصوات و حروف است از این باب است.


گشودگی این فیض الهی به عهده باد صباست.


پس باد صبا و بویی که گشاده می شود هر دو به اسماء جمالی حق ظهور می یابند و از طرفی نافه گونگی این بود و اطلاق نافه بر آن و همچنین طره نشان از بطون و جلالی بودن این مراتب دارد که در مصراع بعد «خون دل» نشان از این جلالت است. نه تنها «به بوی نافه کآخر صبا زان طره بگشاید» بلکه «تاب جعد مشکین» هم دخیل در این ناز و نیاز است.


تاب همان پیچش و به هم بافتگی است که تاب دار هم به فهم معنای آن کمک می نماید ، جعد را نیز مقابل مسترسل و بسط گرفته اند و مشکین هم می تواند به ضم میم و هم کسر میم خوانده شود که معانی آن خواهد آمد. در این مصراع زلف در تقدیر است.


زلف در اصطلاح اهل معرفت که همان زیبایی یار است جمال و جلال یار را به تصویر می کشد. جمال و جلال یار نیز در اسماء و صفات او نهفته است و اگر در اینجا از تاب آن سخن می گوید و سپس جعد بودن آن را ذکر می کند یا مقصود حاصل ازدواج اسماء است و یا امهات اسماء را در نظر گرفته است که وجه دوم مناسب تر به نظر می رسد. امهات اسماء الهیه به نقل مشهور همان اسماء سبعه هستند که عبارتند از: حی ، علیم ، قدیر ، مرید ، سمیع ، بصیر و متکلم.


این هفت اسم تابهای گیسوی یارند که مجعدانه جمال جمیل حضرت دوست را زیبا ساخته اند. در اینجا نیز سخن از بطون اسماء و صفات است چراکه جعد مشعر قیض است و بر سالک یادآور اسم القابض است.


در هر دو عبارت سخن از ناز یار است چه این که بوی نافه او از طره اش گشوده نشده و تاب جعد او نیز خون به دل عاشق کرده است.


اما این جعد هم مشکین است و هم مشکین.


هم مشام سالک به بوی مشک زلف یار نیازمند است و هم این زلف با سیاهی خویش حکایت از غیب بودن می نماید. مشک است که با نافه تناسب یابد و کنزیت آن آشکار گردد و سیاه است تا دست رد بر سینه نامحرم زند. و این است که خون به دل می کند. سخن در دل بسیار است اما ظاهرا مراد دل و قلب حقیقی نیست که فرمود: لایعنی ارضی و لاسمائی و لکن قلب عبدی المومن : زمین و آسمان من مرا در بر نمی گیرد و وسعت مرا ندارد اما قلب عبد مومن من مرا در برگیرد. ارباب معرفت گفته اند که این دل همان دل انسان کامل است که با ضمیر «یا» متکلم وحده مورد اضافه قرار گرفته است و اوست که در «عبده و رسوله» شانیت ضمیر اشاره غایب را یافته است.


لذا خون به دلها افتادن منظور دل انسان کامل نیست بلکه مراد دل سالکانی است که در طی طریق به سوی رب خویش که همان تاب گیسوی یار است خون به دل شده اند.ایشان فقر خویش می بینند و طریق صعب سلوک را مشاهده می نمایند و غایت خویش را در عین ثابت خویش می دانند و همین نیاز ایشان را راهنما به کوی حضرت دوست می نماید. گرچه در مقام مظاهر حضرت حافظ سالکان را در مرتبه ای و جعد مشکین را در مرتبه ای دیگر نهاده است اما از افتادن سخن می گوید یعنی خون به دل این عشاق می افتد و افتاد نه افتادن مادی و حرکتی است که این افتادن افتادن وجود است و حکایت از تنزل فیض دارد.




حافظ و زمانه اش


حافظ هنرمندی هدفمند بود و بنابراین از تاریخ زمانه اش جدا نیست. دوره زندگی این شاعر در عصر فترت دوره ایلخانی و تیمور است یعنی کشمکش بین دو آشوب بزرگ مغول و تیمور.


شیراز در این اعصار کانون هنر ایران بود و به سبب هوشیاری یکی از اتابکان فارس با دادن خراج هنگفت از گزند حمله مغول د رامان ماند و پناهگاه هنرمندان و اندیشمندان شد و به شکوفایی اقتصادی و هنری رسید. با این وجود عصر حافظ دوران سقوط ارزشهاست.


عصر جنگهای داخلی و تزویر های خانگی.


در این دوره قیام ها اغلب خودجوش و بدون سازماندهی بودند و عناصر جنبش های سازمان یافته را بیشتر دراویش تشکیل میدادند که انها نیز توفیقی نداشتند ولی اندیشمندان عصر خود را تحت تاثیر قرار دادند.


حافظ در دوران سیاه امیر مبارزالدین دلبستگی خود را به حرکتهای تحول طلبانه نشان می دهد: از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی از ازل تا به ابد فرصت درویشان است. عرفان به معنی یافتن حقایق از طریق کشف و شهود است و عارف دراشعار حافظ به معنی شخص خودشناس خداشناس حقیقت جوی است.


شهید مرتضی مطهری در تماشاگه راز می گوید: دیوان حافظ یک دیوان عرفانی است. در حقیقت یک کتاب عرفان است به علاوه جنبه فنی شعر. به عبارت دیگر دیوان حافظ عرفان است به علاوه هنر. دیوانی است که از عرفان سرچشمه گرفته و به صورت شعر بر زبان سراینده جاری گشته.


بعضی هم برعکس عقیده دارند که عرفان محلی است که حافظ را به انسان و زمین پیوند می دهد و حافظ عارف مطلق نیست.



او خود این دلها را خونین می نماید و خود بر سالکان افاضه شدت نیاز می کند تا قوت سلوک افزون گردد و سلاک با قوت این می که رنگ خون دارد و شور جنون راه پیمایند. اساسا خون در مقام نشانه ای است تا تحرک و شور عاشقانه ایشان را نشان دهد و سرخ گونگی از صفات نشاط عارفانه ایشان است.


استعداد روان شدن به سوی مطلوب نیرویی می خواهد و محرکی می طلبد که سرخی خون و می در این باره نقشی را به عهده دارد. اگر لب سرخ است و می سرخ است و گونه سرخ ، اگر وضو باید با خون باشد و خون به دل باشد و اشک خونین فرو ریزد و جوی خون روان باشد و خون عاشق ریخته گردد و لعل حکایت از سرخی داشته باشد همه و همه نشانگر تحرک و نشاط وجودی جهت وصول به آن حقیقت بی اسم و رسم است.


در این مصراع نیز تاب ومشکین نشان از مقام بطون کرده و افتادن خون در دلها شهود را رقم می زند. از سوی دیگر اگر دلها را حکایت از تعین عین ثابت اعیان وجودی بدانی بوی نافه را که از طره یار گشوده می شود وجود نخواهی چرا که اعیان ثابته «ما شمت رائحه الوجود و لن تشم» در آنجا که سخن از «جا» هم نیست خبری از وجود نیست به این معنا که نمی توان از وجودات به معنای استقلالی آن سخن راند بلکه سخن از تعین است.


اعیان ثابته از آنجا که حقیقت هر شی ئ در مقام علم الهی و مرتبه تفصیل آن یعنی واحدیت هستند بوی یار را از مقام اجمال بلکه اولین تعین یار می شنوند و از آنجا که تعین نقص است و لاتعینی کمال است دلخون می شوند چرا که در تعین خویش غرقه اند. اما این دلخونی و این ناز و دلبری نه در مقام کثرت وجود که در مقام کثرت تعین و کثرت علمی رخ می دهد گرچه همه تعین حقیقی واحدند و او، خویش با خویش نرد عشق می بازد. رب هم عین ثابت به اقتضای جعل بسیط و ثابتی که دارد یکی از اسماء الهی است یا هر چه تعین عین ثابت به کمال نزدیکتر وسعت اسمائی افزون تر گردد. تعین هر چه بیشتر احاطه رب اسمائی برای او کمتر است و تقاضا نیز برای افاضه فیض کمتر است.


حقیقت سخن آن که اگر سالکان کوی لامکان دوست در پی جرعه ای فیض وجود او و شنیدن بوی او دل خون می گردند به این دلیل است که عین ثابت ایشان چنین اقتضا می کند و در واقع این عین ثابت است که تشنه فیض است ، اما به اقتضای ذاتی خود از فیض علمی برخوردار خواهد شد گرچه دلخون شود این دلخونی هم اقتضای اوست و نه کمتر و نه بیشتر او را سیراب نخواهند کرد. در این بیت زیبا خواجه عارفان هم از بسط و جمال سخن راند که در گشودگی و باد صبا مشهود است و هم از قبض و جلال که در طره و جعد یار آشکار است.


این همگنانی بیهوده نیست و این زوجیت به گزاف نیست.


اگر حکما از زوجیت واجب و ممکن ، مجرد و مادی ، نور و ظلمت ، جوهر و عرض ، وجود و عدم ، وجود و ماهیت و فقیر و غنی سخن گفته اند، عرفا نیز عالم ظهور را مظهر ظهور دو دسته از اسمائ الهی می دانند. این دو دسته همان اسماء جمالی و جلالی حق است.


گاه بر شخصی فقط اسمائ حاکم است که نمونه اکمل آن در عرفان ، حضرت مسیح ع است و گاه صرفا اسمائ جلالی حاکم است که نمونه اتم آن حضرت موسی ع است.


اعتدال عرفانی آن است که شخص مظهر اتم و اکمل هر دو اسم باشد یعنی هم اسمائ جمالی به کمال خویش و هم اسمائ جلالی به تمام خویش بر او حاکم باشد. جمال و جلال در ظهور را حضرت ختمی مرتبت ص آینه دار است کما این که فرمود: برادرانم عیسی ع و موسی ع هر یک با یک چشم به عالم می نگریسته اند یکی وحدت بین و یکی کثرت بین ، اما من دو چشم هستم هم وحدت را می بینم و هم کثرت را مشاهده می کنم. سر جمال و جلال هر دو بالسویه در پیامبر ص ظاهر است. این گونه است که در مقام مظهریت نیز او هم «عال فی دفوه» و هم دان «فی علوه» است.


اگر پرسیده شود که اگر از یک طرف ناز است و از طرف دیگر نیاز و عاقبت سالکان طریقت در حقیقت به مقتضای عین ثابت خویش به مقصود خویش نایل گردند پس در عالم دوگانگی حاصل است و از ناز تا نیاز فرسنگ ها راه است؟ گفته می شود حکم ظهور و ظاهر اگر فهمیده شود دیگر جایی برای استقلال و بیگانگی نمی ماند. اگر بدانیم که هم اوست که در مقام تعین احدی و واحدی خویش ناز می فروشد و هم اوست که در مقام ظهور سلوکی نیاز می ورزد دیگر سخن از استقلال نخواهیم راند. وحدت شخصیه وجود دال بر این مطلب است که مظهر همان ظهور ظاهر است و از خود هیچ ندارد و بلکه «خویشتنی» ندارد تا چیزی نداشته باشد. وجود رابط در حکمت متعالیه موید و آشکارکننده سخن عرفا در ظهور است.


پس در این بیت حضرت حافظ اطوار رسمی و ظهوری حق را نشان داده و بار دیگر دو قوس وجود را در مقام فیض الهی که به صورت وجود منبسط و وجود علمی گشوده می شود به گوش مستمعان حقیقت نیوش می کند. بیت دوم را نیز با «باد» آغاز کرد که به اعتباری اولین تعین بود و با الف به پایان برد که تاکید کند همه اطوار در این بیت اطوار متفاوت یک حقیقت بود که در تنزلات حقیقت خویش ساری است.

 :: لینك ثابت نویسنده : علی باقری نظرات و پیشنهادات Comment  

مطالب پیشین

سنگرهای پایداری در ادب فارسی
مولفه های پست مدرن
لسان الغیب در متن عرفان
لسان الغیب در متن عرفان
شناسه های غزل پست مدرن
دروغ های مقدس
کارگاه شناخت ساختارهای شعر معاصر
اطلاعیه!!!
تاثیر نیما بر غزل معاصر
عاشورا و امام حسین علیه السلام در شعر فارسی
عاشورا شعر فارسی
شراب در شعر فارسی
ادامه ی بحث شراب در شعر فارسی
ادامه ی بحث شراب در شعر فارسی
ادامه ی بحث شراب در شعر فارسی


اطلاعات سایت
 

مدیران و نویسندگان
میلاد تقوایی
علی باقری

آمار بازدیدكنندگان
امروز : 1
دیروز : 1
كل : 9

مطالب و نظرات
كل مطالب :
كل نظر ها :


با شعرا
شهریار
قیصر امین پور
سهراب سپهری
نیما یوشیج
شمس لنگرودی
فاضل نظری
آرشیو

نظرسنجی

برای شعرا
:: ارسال شعر
:: گفتگو ...شب شعر آنلاین
:: ورود به سایت
:: عضویت در سایت

صفحه اصلی |  ارســـال شــعــــر |  ایمیل |   |  صفحه خانگی



 
head>