تبلیغات
وبلاگ ققنوس - چند شعر از محمود شاهرخی
 
 
كاربر گرامی،به انجمن ادبی ققنوس خوش آمدید!   WellCome To Ghooghnous.mihanblog.com
 
موضوعات سایت
بخش های سایت
  غزل

  شعر نو
  طرح
  دوبیتی
  رباعی
  ترانه
  داستان

جستجو


لوگو سایت

وبلاگ ققنوس


تقویم روز

دیکشنری آنلاین


موضوعات سایت
بخش های سایت
  غزل

  شعر نو
  طرح
  دوبیتی
  رباعی
  ترانه
  داستان


عنوان این پست چند شعر از محمود شاهرخی و از بخش شعر نو , می باشد

مرغ آه،دولت عشق،...

چند شعر از محمود شاهرخی

 

 

 

مرغ ‌آه

به عزم جلوه چو یار یگانه برخیزد
ز شوق، موج دل از هر كرانه برخیزد
ز نخل طور اگر باغ سینه یابد نور
انا‌الحق است كه از هر جوانه برخیزد
اگر به منزل عنقا دهند جان را بار
چو مرغ آه از این آشیانه برخیزد
دمی كه با لب جانان چو نی شوم دمساز
ز بند‌بند وجودم ترانه برخیزد
شرر به پردگیان حریم قدس زند
ز آتش دل من چون زبانه برخیزد
حجاب جلوه‌ی جانانه تخته‌بند تن است
خوش آن زمان كه حجاب از میانه برخیزد
ز بعد مرگ كه خاك تنم غبار شود
گمان مدار كزین آستانه برخیزد
به خلوت دل خود هر كه یافت فیض حضور
سبك ز صحبت اهل زمانه برخیزد
هر آن‌كه قطره صفت محو شد به بحر وجود
از او مجوی نشان كز نشانه برخیزد
ز شوق زخمه به تار دلم زند، «جذبه»
ز مرغ حق چو ندای شبانه برخیزد.
دولت عشق

بیا كه ملك جنون مرز بیكرانه‌ی ماست
گذشت نوبت مجنون زمان زمانه‌ی ماست
به روز حادثه آن سهمگین سوارانیم
«كه توسنی چو فلك رام تازیانه‌ی ماست»
طنین نغمه‌ی ما در فلك چنان پیچید
كه زهره مست ز گلبانگ عاشقانه‌ی ماست
سرود فتح بخوانید زان‌كه پیك ظفر
ز گرد راه درآمد در آستانه‌ی ماست
دگر ز همّت فرهاد و كاوه قصّه مخوان
كه نقل مجلس آزادگان فسانه‌ی ماست
عقاب‌وار به چنگال پرتوان بدریم
گلوی جغد كه خواهان آشیانه‌ی ماست
چو بحر از دل پرشور خود برون فكنیم
خسی كه بر زِبَرِ موج بیكرانه‌ی ماست
به بزم زندگی آن شمع محفل افروزیم
كه نور مشعله‌ی عشق از زبانه‌ی ماست
شهید دوست نگردد فنا به مدهب عشق
كه خط لوح بقا نقش جاودانه‌ی است
نهال گلشن این انقلاب پرثمریم
كه دشنه‌ی چگر خصم هر جوانه‌ی ماست
چه باك كشتی ما را زموج خیز بلا
از آن‌كه نوح در این ورطه در میانه‌ی است
اگر چه عامل بیگانه در لباس نفاق
به كار فتنه‌گری درحریم خانه‌ی ماست
ولی به همّت پیر بصیر، گاه نبرد
هماره چشم خطر بهترین نشانه‌ی ماست
ز تیر حادثه ما را به دل هراسی نیست
كه نوشداروی هر زخم در خزانه‌ی ماست
مدفن آرزو

باز امشب ماه با افسونگری
می‌فروزد رخ ز اوج آسمان
در میان پاره‌ی ابری سفید
چهره‌ی خود را كند گاهی نهان
êê
چون شود پنهان در آن ابر رقیق
كاستی گیرد فروغ و نور او
راست پنداری عروسی دلرباست
وان حریر ابر، بر رخ تور او
êê
نور او تابد ز پشت پنجره
در دل این كلبه‌ی خاموش و تنگ
رنگ می‌گیرند غم‌های دلم
در فروغ ماهتاب نقره‌رنگ
êê
شب گذشت از نیمه، وقت خواب شد
رفته‌ام در بستر اما خواب كو
من كه در دل آرزویم مرده است
لذّتم از پرتو مهتاب كو
êê
از كدورت‌ها و از زنگارها
كی صفایی مانده در آیینه‌ام
مدفن متروك عشق و آرزوست
این دل خونین درون سینه‌ام

در حریم وصال

پرندگان مهاجر ز آشیان رفتند
گشوده بال رهایی بر آسمان رفتند
زتنگنای قفس زین مكان محنت و درد
برآمدند و پرافشان به لا مكان رفتند
به باغ خلد از این شوره‌زار جان بردند
به مرز نور از این تیره خاكدان رفتند
از این سراچه‌ی فانی از این مقام مجاز
به سوی ملك حقیقت به بال جان رفتند
ز خار زار تعلّق ز دامگاه فریب
رها شدند و سبكپر به گلستان رفتند
به آشیانه‌ی دیدار در حریم وصال
كبوتران حرم شاد و نغمه‌خوان رفتند
زبود عاریت خویشتن رها گشتند
چو قطره در دل دریای بیكران رفتند
ز آسمان چو فرود آمدند سوی زمین
دوباره اوج گرفتند و تا جنان رفتند
بر این صحیفه به اندوه و درد «جذبه» نگاشت
دریغ و درد كه یاران مهربان رفتند

سیاووشان

سرخوش از ساغر اشراق بلانوشانند
نكته‌آموز لب ناطقه خاموشانند
حسن را آینه در آینه‌اند از همه روی
تنگ با جلوه‌ی او دست در آغوشانند
آب بر آتش سودازد‌گان می‌ریزند
«گرچه از آتش دل چون خم می‌جوشانند»
ز آتش نفس فسونگر به سلامت گذرند
این سواران سبك سیر سیاووشانند
هیچ بر حرف حریفان نگذارند انگشت
واقف سر نهانند و خطاپوشانند
منعمان ناله حسرت‌زدگان كی شنوند
ز آن‌كه این قوم سبك مغز گران‌گوشانند
رستخیز است و دم صور در آفاق بلند
حالی این فرقه دنیا زده مدهوشانند
«جذبه»! عیسی منشان بهر شفای دل خلق
از سر خوان كرم مائده بر دوشانند

در موج اشك

ای خوش‌نشین سایه‌ی چشم تو آفتاب
وی جرعه نوش ساغر فیض تو شیخ و شاب
از تاب شور عشق تو ناهید پرده‌سوز
وزرشك روی ماه تو خورشید در حجاب
از بس ز مهر دوخت به رخساره‌ات نظر
آورد آب، چشم جهان‌بین آفتاب
از ساغر نگاه تو ای پیر می‌فروش
گشتند قدسیان چو خراباتیان خراب
ما را به بارگاه حقیقت نبود بار
كردیم با كرشمه‌ی چشم تو فتح باب
از كیمیای مهر تو ای روشناس غیب
شد قلب ما زبوته برون با عیار ناب
بردی در این سراچه اگر رنج بی‌شمار
شد حاصل زمانه ز تو فیض بی‌حساب
تو در حریم وصل كشیدی طهور عذب
ما در لهیب، هجر قرینیم با عذاب
گر، ما زتاب آتش هجران گداختیم
لاهوتیان ز وصل تو گشتند كامیاب
ای هفت بحر در بر زهد تو شبنمی
دنیا سراب بود و تو فارغ از این سراب
رفتی چنان‌كه باد به گردت نمی‌رسد
ای نقد عمر از چه گذشتی بدین شتاب
یاران حذر كنید ز توفان گریه‌ام
در موج اشك «جذبه» بود شور انقلاب

بر قله نور

تو سر خوش از چه شرابی كه های و هوداری
«خود از كدام خم است این‌كه در سبوداری؟
عیان ز مشرق پیشانی تو نور صفاست
مگر به چشمه‌ی خورشید شستشو داری؟
تراود از نفست بوی صدق همچو بهار
تو آب لطف به باغ از كدام جو داری؟
به جلوه برتری از شبنم و سپیده و گل
تو بوی عاطفه و رنگ آرزو داری
تو از قبیله‌ی نام‌آوران گمنامی
به شهر عشق وطن در كدام كو داری؟
ز خود تهی شده و از خیال دوست پری
حباب‌وار تو در سر هوای او داری
ز جیب ودامنت آید شمیم كوی حسین(ع)
مگر گذار بر آن خاك مشكبو داری؟
نشان خلوت وصل است زیب گردن تو
بسان فاخته ا ین طوق در گلو‌داری
چو هست حرز شهادت طراز بازوی تو
دگر چه واهمه از خصم فتنه جو داری؟
تو را كه عزم بسیج است سوی قله‌ی نور
برو كه مشعل توفیق پیش‌رو داری

كمال عشق

دست غمی بر این دل شیدا گذاشتی
خجلت ازین ملاطفه بر ما گذاشت
رفتی و شمع محفل بیگانگان شدی
ما را میان آتش سودا گذاشتی
در لاله بین نشان دل داغدار من
روزی اگر قدم سوی صحرا گذاشتی
این جان بر لب آمده می‌كردمت نثار
گر بر سرم ز لطف دمی پا گذاشتی
در پاكبازی است نگارا كمال عشق
خوش بود اگر طریق، موسی واگذاشتی
بی‌قدر بود یوسف اگر از سر هوی
دست هوس به دست زلیخا گذاشتی
باشد گواه سوز دل داغدار تو
آین آتشی كه «جذبه» تو بر جا گذاشتی
نقش روی دوست

دردا به كوی وصل‌گذاری نیافتم
پیوند جان ز طرّه‌ی یاری نیافتم
در پرده‌ی خیال زدم نقش روی دوست
افسوس ره به وصل نگاری نیافتم
رفتم ز خود چو موج ولی در محیط عشق
جز در كران درد كناری نیافتم
آن خشك نخل بی‌بر آفت رسیده‌ام
كارآیشی ز فیض بهاری نیافتم
از سنگ سخت‌تر، دل بی‌حاصل من است
در این فسرده طبع شراری نیافتم
عمری به یاوه بانگ انا‌الحق زدم دریغ
زین گفت خام لذّت داری نیافتم
روز و شبم قرین رخ یار همچو زلف
اما ز بخت تیره قراری نیافتم
بر آستان دولت آن گلبن مراد
جز جان خون گرفته نثاری نیافتم
ای غم تو را سپاس كه با «جذبه» «مشفقی »
پابند عهد همچو تو یاری نیافتم


رباعی

از آتش عشق دمبدم می‌سوزم
عمری است كه من در تب غم می‌سوزم
چون قطره فنا شدم به دریای وجود
وین طرفه كه در عین عدم می‌سوزم
êêê
در بزم غم تو دل بود نایی من
آه است چراغ شب تنهایی من
خون جگرم باده و نقلم همه اشك
زین ما حضر است مجلس آرایی من
êêê
ترك همه گفتم كه تو یارم باشی
غمگین چو شدم تو غمگسارم باشی
زین عاشق سودازده دوری تا چند
جانی تو سزد كه در كنارم باشی
êêê
با خویش ز عشق دوست بیگانه شدم
شمع رخ او دیدم و پروانه شدم
چون حلقه‌ی آن زلف مسلسل دیدم
از عقل برون آمده دیوانه شدم

 :: لینك ثابت نویسنده : علی باقری نظرات و پیشنهادات Comment  

مطالب پیشین

سنگرهای پایداری در ادب فارسی
مولفه های پست مدرن
لسان الغیب در متن عرفان
لسان الغیب در متن عرفان
شناسه های غزل پست مدرن
دروغ های مقدس
کارگاه شناخت ساختارهای شعر معاصر
اطلاعیه!!!
تاثیر نیما بر غزل معاصر
عاشورا و امام حسین علیه السلام در شعر فارسی
عاشورا شعر فارسی
شراب در شعر فارسی
ادامه ی بحث شراب در شعر فارسی
ادامه ی بحث شراب در شعر فارسی
ادامه ی بحث شراب در شعر فارسی


اطلاعات سایت
 

مدیران و نویسندگان
میلاد تقوایی
علی باقری

آمار بازدیدكنندگان
امروز : 1
دیروز : 1
كل : 9

مطالب و نظرات
كل مطالب :
كل نظر ها :


با شعرا
شهریار
قیصر امین پور
سهراب سپهری
نیما یوشیج
شمس لنگرودی
فاضل نظری
آرشیو

نظرسنجی

برای شعرا
:: ارسال شعر
:: گفتگو ...شب شعر آنلاین
:: ورود به سایت
:: عضویت در سایت

صفحه اصلی |  ارســـال شــعــــر |  ایمیل |   |  صفحه خانگی



 
head>